غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

70

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

ميرزا ابراهيم شيوع آن حكايات را بر مكر و فريب اعدا حمل نموده بسرعت هرچه تمام تر طى مسافت ميفرمود تا بيك فرسخى استرآباد رسيد و هرچند امراء و نيك‌انديشان عرضه داشتند كه چندان توقف مىبايد كرد كه خبر ميرزا جهانشاه بتحقيق پيوندند بسمع رضا نشنيد و از آنجا نيز كوچ فرموده فوجى از دليران را برسم منغلاى از پيش فرستاد و چون آن مردم در ميان جنگل و لاى اندك راهى رفتند جمعى از قراولان سپاه تركمان از ميان درختان پيدا شدند و خراسانيان بيدرنك عزم جنك نموده ناگاه از جنگل خلقى بسيار بر سر ايشان ريختند و بسرپنجهء قدرت سلك جمعيت خراسانيان را از هم بگسيختند نظم چو آمد برون تركمان از كمين * بلرزيد از هول ايشان زمين قراول از آن جمع گردون شتاب * رميدند چون سايه از آفتاب در آن اثنا ميرزا ابراهيم با دلى از بيم دونيم به منغلاى پيوسته ساعتى در برابر اعدا بايستاد و چون دانست كه طاقت مقاومت ندارد بدست اضطرار عنان به بيابان فرار انعطاف داد و دليران سپاه آذربايجان خراسانيان را تعاقب نموده جمعى كثير بتيغ بيدريغ بگذرانيدند و فوجى از پهلوانان را اسير گردانيدند و امير سيد يوسف ولد امير سيد خواجه و امير سلطان حسين ولد امير فيروز شاه و امير سعادت خاوند شاه از جمله مردمى بودند كه در آن كمينگاه كشته گشتند و امير ابو سعيد ميرم پسر ديگر سيد امير خواجه را زنده نزد امير جهانشاه بردند و حسب الحكم او را نيز بقتل آوردند و اين واقعه در روز سه‌شنبه بيست و پنجم محرم الحرام سنهء اثنى و ستين و ثمانمائه بوقوع انجاميد و ميرزا سلطان ابراهيم چون از آن معركه فرار نمود مانند قمر در وقت سرعت سير لحظهء در هيچ منزل نياسود تا در روز يكشنبه هفتم ماه صفر با معدودى از ملازمان خود را بهراة رسانيد از ثقات استماع افتاده كه چون ميرزا ابراهيم در آن روز بخيابان درآمد قلندرى از دكانچهء برخواسته گفت پادشاه جهانيان عمرت دراز باد كه اگر يك يورش ديگر ميكنى تخم جغتاى از عالم برمىافتد القصه امير احمد ترخان كه حاكم هراة بود چون از قرب وصول شاه‌زاده خبر يافت بلوازم استقبال استعجال نموده نقود نامعدود و اسبان بادرفتار و استران و ركابى قطار و خيمه و خرگاه و سراپرده و بارگاه و اقمشهء نفيسه و فرشهاى پسنديده پيشكش كرد و ساير اشراف و اعيان خراسان شرايط نياز و نثار بجاى آورده و نوبت ديگر ميرزا ابراهيم بر سرير سلطنت متمكن گشت و مولانا احمد يساول از حصار اختيار الدين بيرون آمده بتقبيل انامل فياض استسعاد يافت و چون خدمت مولوى با پادشاهى مانند ميرزا سلطان ابو سعيد مقاومت نموده در محافظت قلعه كمال اخلاص بظهور رسانيده بود از ميرزا ابراهيم توقع ازدياد الطاف و عنايات مىداشت بخلاف متوقع ميرزا ابراهيم بحالش نپرداخت و از غايت غفلت آن‌همه جلادت را نابوده پنداشت بنابرآن مولانا احمد بقلعه رفته اظهار خلاف نمود و هرچند احمد ترخان جهة عذرخواهى كسان پيش او فرستاده خواست كه بوعده دانهء انعام و احسان بار ديگر آن صيد وحشى را رام گرداند به جائى نرسيد و ديگر مولانا احمد از قلعه بيرون نخراميد لا جرم ميرزا ابراهيم دست تعرض